امروز جمعه, 01 تیر 1397 - Fri 06 22 2018

منو

زندگانی پیامبر اکرم(ص) از ولادت تا شهادت

 

 

حجاز
بيابان ريگستانى و بى آب و علفى كه به صورت مثلثى وسيع ميان درياى سرخ و رود فرات تا خليج فارس و درياى هند و عمان گسترش يافته، به نام حجاز معروف است. اين شبه جزيره سوابق تاريخى بسيارى دارد كه توجه مورخين را به خود جلب كرده است.
در اين سرزمين قبائل بسيارى زندگى مي‌كردند كه معروفترين اين قبائل ، قريش نام داشت. قريش شريف ترين فبيله عرب بود كه كليد دارى كعبه از پدر به پسر در اين خاندان به ارث گذارده مى شد. براى بزرگى قريش كافى است به اين نكته اشاره شود؛ كه پيامبر اسلام (ص) از اين دودمان پاك به دنيا آمد. براى آشنايى با زندگى درخشان و بالنده پيامبر اسلام (ص) ، نخست بايد با چند مطلب زير به طور فشرده آشنا شويم :


خاندان پيامبر اسلام
پيامبر (ص) در شاخه اى از دودمان قريش كه جملگى يكتاپرست بودند، متولد شد. سلسله نسب پيامبر با 48 واسطه به حضرت آدم (ع) مى رسد. درميان اين سلسله, پيامبران بزرگى قرار دارند كه از آن جمله مى توان به حضرت ادريس ، حضرت نوح ، حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل (عليهم‌السلام) اشاره كرد.[1]
عبدالمطلب
عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف يكى از معروف ترين و شاخص‌ترين شخصيت‌هاى عرب و جهان اسلام است كه بعد از پدر خود (هاشم بن عبدمناف) به كليددارى و پرده دارى كعبه منصوب شد. پسر هاشم در شجاعت ، سخاوت، اخلاق نيك و ساير ارزشهاى انسانى سرآمد مردم عصرش بود. از اين رو او را ((فياض)) ( فيض بخش) مى خواندند. مردم او را رئيس مكه مى دانستند و براى حل مشكلات به وى مراجعه مى كردند.
عبدالمطلب هيچگاه بت نپرستيد؛ اميرمومنان على (ع) اين مطلب را اين چنين تاييد مي‌كنند: سوگند به خدا پدرم (ابوطالب) و جدم (عبدالمطلب) و هاشم (پدر عبدالمطلب) و عبدمناف (پدر هاشم) هرگز بت نپرستيدند. و در مورد دين پدران خود در جواب شخصى كه پرسيد: پس آن‌ها چه مى پرستيدند؟ فرمودند: بجانب كعبه مطابق دين ابراهيم نماز مى خواندند و به اين دين عقيده داشتند.[2]
عبدالمطلب درطول حيات خويش پنج بار ازدواج كرد كه ثمره آن دوازده پسر وشش دختر بود پسران به ترتيب : اـ حارث 2ـ زبير 3ـ ابوطالب 4ـ حمزه 5ـ ابولهب 6ـ غيداق 7ـ ضرار 8ـ مقوم9ـ عباس 10ـ قثم 11ـ حجل (مغيره) 12ـ عبدالله نام گذارى شدند. [3]
عبدالمطلب سنت هاى حسنه اى را ميان مردم به يادگار گذاشت كه پس از او شارع مقدس در آئين اسلام مهر تاييد بر آن كوبيد. اين سنت ها عبارتند از :
1ـ حرام بودن زن پدر ، بر پسرهاى او؛
2ـ لزوم سقايت و آبرسانى حاجيان از چاه زمزم؛
3ـ قرار دادن صد شتر به عنوان ديه كشتن انسان؛
4ـ هفت بار گرديدن به دور كعبه به عنوان طواف؛
در نهايت اين بزرگ مرد، در سال 578 ميلادى ديده بر جهان خاكى بربست و به سوى محبوب شتافت. (عبدالمطلب هنگام وفات كمتر از هشتاد و بيشتر از 95 سال نداشت. ابن جوزى سن او را 82 سال نوشته است) (تذكره ابن جوزى ص 5) پيكر پاك او را در قبرستان حجون جنب قبر جدش قصى به خاك سپردند.
عبدالله
عبدالله آخرين پسر عبدالمطلب، در ميان قريش به تقوا و پاكى معروف بود و جايگاه ويژه اى نزد عبدالمطلب داشت. عبدالله بيست وچهار بهار را پشت سر گذارده بود كه عبدالمطلب او را به خانه ((وهب ابن عبدمناف)) برد و از دختر او ((آمنه)) كه به پاكى و عفت معروف بود براى وى خواستگارى نمود و در همان مجلس او را به عقد عبدالله در آورد.
چند ماهى از ازدواج عبدالله نمى گذشت كه كاروانى از مكه عازم شام شد. عبدالله نيز با كاروان راهى شام شد. كاروان پس از چند ماه به مكه بازگشت ولى عبدالله در ميان آن نبود. هنگام بازگشت كاروان، عبدالله دريثرب بيمار شده و بر اثر آن بيمارى جان باخت. پيكر پاك پدر پيامبر(ص) را در همان جا به خاك سپردند. (مسجد النبى در نزديكى مرقد شريف پدر پيامبر بنا نهاده شد.) و دختران او : 1ـ عاتكه 2ـ اميمه 3ـ بيضا 4ـ بره 5ـ صفيه 6ـ اروى نام داشتند
عبدالله با ابوطالب ، زبير و عبدالكعبه و سه خواهرشان به نامهاى عاتكه ، اميمه ، بره از يك مادر به نام فاطمه دختر عمروبن عائذ بن عمروبن مخزوم بودند (كحل البصر، ص 12) .
ميلاد نور
سپيده دم جمعه ، 17 ربيع الاول سال عام الفيل ، 571 سال پس از ميلاد مسيح ـ مطابق 28 نيسان نورى ـ در گوشه اى از حجاز و در نزديكى كانون يكتا پرستى ـ كعبه ـ در منطقه اى به نام شعب ابى طالب ، نورى به سوى آسمان بلند شد و محمد (ص) ـ در حاليكه ذكر ((الله اكبر الحمدلله كثيرا و سبحان الله بكره و اصيلا)) برلب داشت ـ گام بر جهان خاكى نهاد. [4]
ازدواج عبدالله و آمنه به بار نشسته بود . پسرى زيباتر از ماه و تابنده تر از خورشيد چشم بر جهان گشود. محمد (ص) در حالى متولد شد كه پنج ماه از وفات عبدالله مي‌گذشت و محمد(ص) هيچگاه موفق به ديدار پدر نشد. محمد (ص) در دامان پر مهر مادر و زير نظر عبدالمطلب پرورش يافت.
قدرت نمايى مولود
مقارن ميلاد اين مولود آسماني، اتفاقات و معجزات عجيبى شكل گرفت كه در اين جا به گوشه اى از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:
1ـ چند سالى بود كه بر اثر نيامدن باران ، خشكسالى و قحطى حجاز را فراگرفته بود؛ ولى به بركت ميلاد پيامبر(ص) در آن سال باران بسيار باريد و نعمت فراوان نصيب مردم حجاز شد؛ به گونه اى كه مردم آن سال را به نام ((سنة الفتح )) ناميدند. [5]
2ـ امام صادق (ع) مى فرمايند: ابليس (پدر شيطان ها ) در آسمان هاى هفت‌گانه رفت و آمد مى كرد و هنگامى كه پيامبر اسلام (ص) متولد شد از پرواز به سوى همه آسمانهاى هفت گانه ممنوع شد و شيطان هايى كه به سوى آسمان مى رفتند با تيرهاى آسمانى رانده مى شدند.[6]
3ـ در همان بامداد تولد پيامبر اسلام (ص) همه بتهاى كعبه به يكباره از جاكنده و سرنگون شدند.
4ـ در آن هنگام ايوان عظيم مدائن (كاخ شاه ايران ) به لرزه درآمد و چهار كنگره (دندانه سر ديوار) آن فرو ريخت.
5ـ آب درياچه ساوه در زمين فرو رفت و خشكيد.
6ـ آب رود سماوه (در بين كوفه و شام) زيادشد و به جريان افتاد.
7ـ آتشكده فارس پس از هزاران سال روشنايى ، به يكباره خاموش شد.
8ـ موبد (رئيس روحانى مجوسيان) در آن شب در عالم خواب ديد: شتران نيرومندى اسبهاى عربى را كشيدند و از رودخانه دجله گذشته و به سرزمين ايران وارد شدند ؛ طاق بزرگ ايران, كاخ مدائن, از وسط شكافته شد ؛ از دجله به سوى خانه هاى كناره آن آب جارى گشته و نورى تابان از جانب حجاز صعود كرده پخش گرديد و به سوى شرق جهان كشيده شد؛ در تمام جهان ، هيچ تختى از پادشاهان در جاى خود نماند، مگر اين كه صبح آن شب ، واژگون گرديد، و پادشاهان در آن روز لال شدند، به گونه اى كه تا شب قدرت سخن گفتن را نداشتند. دانش كاهنان نابود، و جادوى جادوگران بي‌اثر گرديد، و بين همه كاهنان جهان و موجودات پنهانى كه اخبار غيبى را به آن ها مي‌دادند، جدايى افتاد؛ قبيله قريش در ميان عرب به مقام عظيمى رسيد و به عنوان آل الله (دودمان خدا)ـ از اين رو كه همسايه خانه خدا بودند ـ ناميده شدند [7]
نامها و لقب هاى محمد(ص) :
پيامبر اكرم (ص) در قرآن چهار مرتبه با نام محمد [8]و يك مرتبه با نام احمد[9] خوانده شده است.
يكى از يهوديان از پيامبر (ص) پرسيد: چرا نام تو محمد ، احمد ، بشير و نذير است؟
پيامبر(ص) پاسخ دادند:
((محمد)) از اين روست كه در زمين محمود (ستوده شده) هستم ، اما ((احمد)) از آن روست كه من در آسمان ستوده تر از زمينم ؛ اما بشير؛ بدان جهت است كه پيروان خدا را به رحمت الهى مژده مى دهم ؛ و نذيرم؛ كه گنهكاران را از دوزخ مى ترسانم. [10]
پيامبر را غالبا با لقبهاى مصطفى (= برگزيده) و خاتم النبيين (= آخرين پيامبران) مى خواندند و مشهورترين كنيه پيامبر (ص), ابوالقاسم مي‌باشد.
شيرخوارگى محمد(ص)
در حجاز رسم بر اين بود كه خانمهايى از اطراف، به سمت مكه مي‌آمدند و براى شيردادن به كودكانى كه از خانواده هاى ثروتمند مكه متولد مى شدند، خود را اجير مى كردند و از اين راه ارتزاق مي‌نمودند.
"حليمه سعديه" يكى از بانوان پاك سرشت مكه بود كه محمد(ص) را چند روز پس از تولد، براى شيردهى به سوى خانواده خود برد. خاندان حليمه باديه نشين بودند و از راه زراعت و دامدارى زندگى خود را اداره مي‌كردند. با ورود محمد (ص) به خانواده حليمه ، بركت و نعمت بر ايشان سرازير شد كه اين امر نزد آن‌ها بى سابقه بود.
حليمه چهار سال از محمد(ص) نگهدارى و مراقبت نمود و در اين مدت حوادث عجيب و فوق‌العاده اى مشاهده كرد كه به يك مورد آن به طور خلاصه اشاره مى كنيم: روزى كه حليمه، محمد (ص) را ـ براى به چراگاه بردن گوسفندان به همراه دو پسر خودـ آماده مى كرد، گردن بندى را ,كه يك مهره يمانى داشت, براى حفظ بر گردن محمد آويخت . محمد گردن بند را بيرون آورد ، سپس رو به حليمه كرد و فرمود: مادر جان : آرام بگير ، اين چيست؟ من خدايى دارم كه مرا حفظ مى كند [11].
محمد (ص) در فراق مادر
محمد (ص) بيش از دو سال مهر و محبت مادرى را درك نكرد ودر سن شش سالگى از اين نعمت بزرگ محروم شد. آمنه براى ديدار خويشاوندان به يثرب رفته بود كه هنگام بازگشت در روستاى ابوا (كه بين مكه و يثرب قرار داشت) از دنيا رفت. (سيره ابن هشام: ج 1، ص 177) پس از مادر, محمد (ص) توسط عبدالمطلب سرپرستى مى شد ولى اين آسايش ديرى نپاييد و بيش از دو سال نگذشته بود كه جد گرامى پيامبر (ص) نيز لباس سفر بربست و به سوى حق شتافت.
پس از عبدالمطلب، ابوطالب عموى بزرگ محمد(ص) وى را به كانون گرم خويش پذيرفت و چون پدرى مهربان آنچه در وجود داشت براى نگهبانى و نگهدارى محمد(ص) به كار گرفت و تا آخرين لحظه زندگى از كوچكترين خدمت به او دريغ نكرد.
ملاقات راهب با محمد (ص)
محمد (ص) در سن دوازده سالگى براى اولين بار به همراه ابوطالب، كه براى تجارت به سمت شام مي‌رفت ، عازم سفر شد.
در ميان راه و در سرزمين ((بصري)) صومعه اى وجود داشت كه راهبى به نام بحيرا به عبادت در آن مشغول بود. كاروانهاى تجارى قريش و اهل مكه مداوم از كنار صومعه عبور مي‌كردند ولى بحيرا كوچكترين توجهى به ايشان نمي‌كرد. روزى كاروانى را مشاهده كرد كه تكه ابرى به روى آن سايه افكنده و به دنبال كاروان حركت مي‌كند. بحيرا كه متوجه شده بود اين كاروان مورد عنايت خاص پروردگار است, از اين روى كاروان را به صومعه دعوت كرد . چشمان بحيرا در ميان كاروان به دنبال گمشده اى در حدقه مى دويد كه مشاهده نوجوانى نورانى آنها را از حركت بازداشت. راهب نوجوان را به لات و عزى قسم داد تا به سوالات او جواب دهد . محمد (ص) در جواب راهب فرمودند : به نام بت ها سخن مگو، سوگند به خدا از هيچ چيز همانند بت ها بيزار نيستم .
راهب كه نشانه‌هاى پيامبر موعود را در وجود نوجوان به وضوح مى ديد و داستان زندگى محمد(ص) را مي‌دانست؛ خطاب به ابوطالب عموى محمد(ص) چنين گفت: اين آقازاده را به وطن بازگردان و به طور كامل مراقبش باش. ترس آن است كه يهوديان او را بشناسند و به او صدمه بزنند، سوگند به خدا آن چه را كه من از او فهميدم اگر آن ها بفهمند، نقشه قتل او را مى كشند. برادرزاده‌ات آينده درخشانى دارد هر چه زودتر او را به وطن بازگردان.[12]
ازدواج محمد (ص)
محمد (ص) دوران نوجوانى را پشت سر گذاشته و اينك به جوانى رشيد و برومند تبديل شده است و زمان آن فرارسيده كه به شغل مناسبى بپردازد. محمد (ص) كه در مكه به امانتدارى و راستگويى مشهور شده بود، از سوى خديجه (دختر خويلد) به او پيشنهاد كار شد. خديجه بانويى پاكدامن و ارجمند از خاندان قريش بود. او دوبار شوهر اختيار نمود كه هر دو از دنيا رفتند. از اين دو، اموال بسيارى به خديجه به ارث رسيده و كاروان‌هاى بازرگانى خديجه همواره در شام و يمن و طائف ، در حركت بودند.
محمد(ص) به پيشنهاد خديجه جواب مثبت داد و همراه ميسره (غلام خديجه) براى تجارت رهسپار شام شد. اين سفر به پايان رسيد و سود زيادى عايد خديجه شد. ميسره در گزارش اين سفر تجارى براى خديجه، كراماتى را كه از حضرت در طول مسافرت مشاهده كرده بود، بازگو كرد. ورقة بن نوفل ـ كه از دانشمندان و كشيشان بزرگ مسيحيان بود ـ نشانه‌هاى پيامبرى را در محمد(ص) ديده بود و خديجه توسط او از مقام والاى محمد(ص) آگاه شده بود.
اين عوامل سبب شد كه خديجه مجذوب و شيفته محمد(ص) شود و تصميم ازدواج خويش را اينگونه با او مطرح كند:
عموزاده! به خاطر خويشاوندى كه بين ما برقرار است و به خاطر عظمت و بزرگي، خويشتن داري، امانت داري، اخلاق نيكو و راستگويى كه در تو سراغ دارم، بر آن شده ام كه به شما پيشنهاد ازدواج دهم.[13]
محمد(ص) با موافقت ابوطالب تصميم به ازدواج با خديجه گرفت. هنگام اين ازدواج آسمانى محمد(ص) 25 سال سن داشت و چهل بهار از سن خديجه مى گذشت.[14]
خديجه 25 سال همراه محمد(ص) زندگى كرد و نخستين زنى بود كه به پيامبر ايمان آورد و مسلمان شد. بانوى فداكار اسلام تمام ثروت انبوهش را در راه رسالت پيامبر (ص) صرف كرد و يگانه غمخوار و مونس روزهاى سخت پيامبر بود.
پيامبر از خديجه صاحب دو پسر و چهار دختر شد كه به ترتيب عبارتند از :
1ـ قاسم: نخستين فرزند رسول گرامى كه پيش از بعثت در مكه متولد شد و به همين جهت حضرت را ابوالقاسم مى خوانند.
2ـ عبدالله: پس از بعثت در مكه متولد شد و همانجا درگذشت.
3ـ زينب: پس از قاسم متولد شد و پيش ازبعثت با پسر خاله خود ، ابوالعاص ازدواج كرد و پس از جنگ بدر به مدينه مهاجرت نمود.
4ـ رقيه: پس از زينب در مكه متولد شد و در سال دوم هجرت در گذشت.
5ـ ام كلثوم
6ـ فاطمه (س) ، كوثر نبى اكرم (ص) ، آخرين دخت رسول گرامى اسلام كه بنا بر نظر معروف بين دانشمندان شيعه در سال پنجم بعثت متولد شد و اندكى پس از رحلت پيامبر به شهادت رسيد.
على (ع) در خانه محمد(ص)
در يكى از سال ها ، كم آبى و قحطى مكه و نواحى اطراف آن را فراگرفت . محمد(ص) به همراه عباس (عموى پيامبر) براى كمك به ابوطالب ـ كه خانواده پر فرزندى داشت ـ تصميم به نگهدارى از فرزندان او گرفتند. به همين منظور محمد(ص) ، على (ع) و عباس و جعفر را به خانه خويش پذيرا شد. محمد(ص) در اين باره مى فرمايد: همان را برگزيدم كه خدا او را براى من برگزيده است. گرچه ظاهر جريان اين بود كه به زندگى ابوطالب كمك شود، ولى هدف نهايى چيز ديگرى بود. تدبير خداوند نشان از أن داشت كه علي(ع) در دامان پيامبر (ص) تربيت و پرورش يابد و از اخلاق كريم او پيروى نمايد. حضرت امير (ع) در نهج البلاغه در اين خصوص مى فرمايد: همه شما از موقعيت و نزديكى من به رسول خدا آگاهيد؛ او مرا در آغوش خود بزرگ كرد. خردسال بودم كه مرا به سينه خود مي‌چسباند و رختخواب مرا در كنار خود پهن مي‌كرد؛ من بوى خوش آن حضرت را استشمام مي‌كردم و هر روز از اخلاق او چيزى مى آموختم .[15]
عبادت در سكوت حرا
كوه بلند حرا, در شش كيلومترى شمال شرقى مكه، كنار راه مكه به عرفات واقع شده ، و شهر مكه در دامنه آن قرار دارد، اين كوه از كوههاى ديگر مكه متمايز است و بر تمام آن ها مسلط است. در سينه قله اين كوه، غارى وجود دارد كه به آن "غار حرا" گويند، حرا از تخته سنگهاى بزرگى تشكيل شده، و دهانه آن به سمت كعبه است، ارتفاع آن به اندازه بلندى قامت يك انسان ميانه بوده و عرض آن به قدرى كوچك است كه يك نفر به زحمت مى تواند در آن بخوابد. وقتى انسان بر فراز كوه قرار مى گيرد، جلال و جبروت خدا ، و عظمت آفرينش و زيبايى هاى طبيعت را كه همه نشان از بزرگى خدا دارد ، به تماشا مي‌نشيند.
محمد (ص) قبل از پيامبري، هر ماه چندين مرتبه ـ شب و روز ـ و هر سال ، تمام ماه رمضان را بر فراز اين كوه عظيم مي‌گذراند, آثار عظمت خدا را در آنجا مشاهده مي‌كرد و شب و روز به تفكر و تامل و عبادت خدا مى پرداخت.[16]
امام هادى (ع) در اين باره مى فرمايند : پيامبر اسلام (ص) پس از سفر تجارى به شام ، آن چه به دست آورد، به تهى دستان داد . بامداد به كوه حرا مى رفت ، و بر فراز قله آن، آثار رحمت خدا و شگفتى هاى آفرينش او را تماشا مى كرد، از تماشاى دريا و صحرا و آسمان‌ها تحت تاثير عظمت خدا قرار گرفته و خدا را آن گونه كه شايسته او است عبادت مى كرد...[17]
حجاز در زمان جاهليت
جهان پيش از بعثت, آئينه تمام نماى نادانى ها، تعصب ها، بى رحمى ها، رياست طلبى ها و... بود و مهد تمام آلودگى ها و پليدى هاى جهان, جزيره العرب نام داشت . فساد و تباهى حجاز را تبديل به لجن زارى كرده بود كه مردم در حال فرورفتن در آن بودند. جهل و نادانى چنان جهان عرب را فراگرفته بود كه زندگى مردم پست‌تر و زشت‌تر از حيوانات جلوه نمايى مي‌كرد.
در اين اوضاع نابسامان، احتياج به آئين سازنده و رهبرى دلسوز در حيات بشريت كاملا احساس مى شد. رهبرى كه مردم حيوان صفت را با رهنمودهاى خويش از گندآبها و لجنزارها به سوى سعادت و كمال رهنمون سازد و نور ايمان به خداوند يكتا را بر دلهاى آن ها بتاباند.
نگاه به وضعيت نكبت‌بار عصر جاهليت، لزوم وجود يك راهنما و مصلح جهانى را ضرورى تر از پيش نشان مى دهد. به همين منظور به گوشه‌هايى از اوضاع نابسامان عصر جاهليت اشاره اى مي‌كنيم :
1ـ جنگ و نا امني
تاريخ جاهليت 1700 جنگ را مى نويسد كه منشا و سبب اصلى تمامى آن ها ، نادانى ، تعصب بيجا، فقر و رياست طلبى بوده است، كه به عنوان مثال مى توان به جنگ ((بسوس)) اشاره كرد. شخصى به نام ((كليب)) ـ كه يكى از بزرگان عرب بود ـ اعلام كرد: كه نبايد شتر كسى به چراگاه شترانش برود. روزى شتر مردى به نام ((سعد)) كه ميهمان زنى به نام ((سوس)) بود ، بدون اطلاع صاحبش وارد چراگاه كليب شد و كليب حيوان را مجروح كرد.
به اين بهانه سعد با يارى قبيله سوس، جنگى به راه انداخت كه پنجاه سال به طول انجاميد و گروه بسيارى قربانى اين جنگ جاهلانه شدند.
در مورد ناامنى زمان جاهليت اميرمومنان على (ع) مي‌فرمايند: ميوه درخت جاهليت ، فتنه و آشوب بود، غذاى مردم آن مردار، لباس زيرش ترس و لباس روى آن شمشير بود.[18]
2 ـ امتيازات طبقاتى و قبيلگى
اختلافات طبقاتى زمان جاهليت، در شبه جزيره بيداد مي‌كرد و موجب بسيارى از جنايتها و تباهي‌ها مي‌شد. ثروتمند بر فقير ، عرب بر غير عرب ، سفيد بر سياه, فخر مى فروخت و همين مطلب سبب از هم پاشيدگى اجتماع و در نتيجه تشكيل حكومت ها و جنايتهاى زورمندان زراندوز مي‌شد.
به همين شكل هر قبيله اى خود را برتر از ديگر قبايل مي‌دانست و اين باعث اصلى شكل‌گيرى جنگهاى خونين آن زمان مى شد. اختلافات قبيله اى به حدى رسيده بود كه ديگر خدا و معبودشان نيز يكى نبود و هر قبيله اى براى خود خدا و بت مخصوصى را مى پرستيدند.
3ـ فساد هاى جنسى و بي‌عفتى
بي ناموسى و بى عفتى در شبه جزيره به سرحد خود رسيده بود. ((نكاح ذوات الريات)) بين مردم رواج پيدا كرده بود و مردم از آن شرم و حيا نمي‌كردند. زنانى كه خود را در اختيار هر فردى قرار مى دادند براى اعلام اين مطلب پرچم هايى بر سردر خانه هاى خود نصب مى كردند. گاهى اين ازدواج هاى شيطانى منجر به تولد بچه اى مى شد. اين زنان بدكاره براى تشخيص پدر مولود حرام ، مدعيان را به همراه قيافه شناسان گرد هم مى آوردند. قيافه شناسان كودك را شبيه هركس تشخيص مى دادند بچه به او تعلق مي‌گرفت. گاهى پول و زور سرنوشت كودك را تعيين مى كرد، كه در اين مورد مى توان به ((نابغة)) مادر عمروعاص اشاره كرد . نابغة زنى آلوده و بى پروا كه به اسارت درآمده بود، توسط عبدالله بن جدعان ، خريدارى و آزاد شد. ابولهب، امية بن خلف ، هشام بن مغيرة، ابوسفيان، و عاص بن وائل با او آميزش كردند. پس از مدتى عمرو متولد شد و تمامى آن ها مدعى او شدند. با اين كه عمرو از همه بيشتر به ابوسفيان شبيه بود، مادرش عمرو را متعلق به عاص دانست و اين به خاطر كمك‌هاى مالى فراوانى بود كه عاص به او مي‌كرد. ابوسفيان همواره در اين‌باره مى گفت : من ترديد ندارم كه عمرو فرزند من است، زيرا از نطفه من منعقد شده است.[19]
4ـ كشتن فرزند
از رسم هاى پليد و بسيار زشت عصر جاهليت, كشتن فرزندان بود كه از ترس فقر و تهى دستى انجام ميجشد و زشتججترين شكل آن زنده به گور كردن دختران بود كه در آن زمان رسم شده بود ، هنگامى كه دخترى متولد مى شد او را زنده به گور مي‌كردند و يا گردنش را مى زدندو يا اين كه از بالاى كوه به سمت پايين پرتابش مى كردند تا بميرد. خداوند در قرآن به اين عمل شيطانى اين گونه اشاره كرده است: (وقتى كه به آن ها مژده داده مي‌شد كه همسرش دختر آورده، از اين خبر چهره اش سياه مي‌شد و خشم و اندوه او را فرا مي‌گرفت و اين امر را از مردم پنهان مي‌كرد و با خود مي‌گفت: آيا او را با كمال ننگ و خوارى نگه دارم و يا او را در زير خاك پنهان سازم.)[20]
در اين مورد به يك واقعه تاريخى اشاره مي‌كنيم:
روزى پيامبر اسلام (ص) يكى از دختران خود را روى زانو نشانده بود و او را نوازش مي‌كرد ((قيس بن عاصم)) كه اين صحنه را ديد ، پرسيد : در اين گوسفند بچه چيست كه او را اين چنين مى بوسي؟ پيامبر (ص) فرمود: اين دختر من است. قيس گفت: به خدا من دختران بسيارى داشتم كه همه را زنده به گور كردم. پيامبر فرياد زد: واى بر تو، خدا رحم را از دل تو برده است و قدر بهترين نعمت هاى خداوند را نشناختى .[21]
5ـ بت پرستى
بت پرستى در جاهليت بسيار رواج پيدا كرده و به اوج خود رسيده بود. هر قبيله اى براى خود بت هايى داشتند و آن ها را به شكل هاى مختلف مى پرستيدند. تعداد اين بت ها را تا 16 هزار بت نوشته اند كه تعداد 360 بت آنججها به تعداد روزهاى سال ، بت‌هاى معروف بودند و 9 بت آن ها از بقيه معروف تر و بزرگ تر بودند كه عبارتند از : 1ـ يعوق 2ـ نسر 3ـ يغوث 4ـ بعل 5ـ ود 6ـ عزى 7ـ سواع 8ـ لات 9ـ منات بت را به شكل هاى مختلف از سنگ و چوب و فلز و يا عاج مى ساختند و به دور آن طواف مي‌كردند و مقابل آن گوسفند و شتر قربانى مى كردند. خانه كعبه را پر از معبودهاى سنگى و چوبى شده بود كه به دور آن؛ (به قصد پرستش بت ها) طواف مى كردند.
6 ـ خرافات و بيهوده گرايي
مردم جاهليت در خرافات و افسانه‌پرستى غرق بودند. براى اثبات اين مدعا به اين نمونه ها توجه كنيد.
1ـ جمعى از آن ها هنگام طواف كعبه ، لخت مادرزاد مى شدند و سوت مى كشيدند و كف مي‌زدند و اين وحشى بازى را عبادت خدا مى ناميدند.[22]
2ـ براى فرار از نگرانى و ترس ، از وسائل زير استفاده مى كردند: موقعى كه وارد روستايى مي‌شدند و از بيمارى و يا ديو مى ترسيدند, براى رفع ترس در برابر دروازه روستا، ده بار صداى الاغ درمى آوردند و گاهى اين كار را با آويختن استخوان روباه به گردن خود، انجام مى دادند.
3ـ اگر در بيابان گم مى شدند، پيراهن خود را پشت و رو مي‌كردند. هنگام مسافرت از خيانت زنان خود مى ترسيدند، براى كسب اطمينان نخى را بر ساقه و يا شاخه درختى مى بستند، هنگام بازگشت اگر نخ به حال خود باقى بود مطمئن مى شدند كه زن آن‌ها خيانت نكرده و اگر باز يا مفقود مى گرديد، زن را به خيانت متهم مى كردند.
4ـ اگر دندان فرزند آنان مى افتاد ، آن را با دو انگشت به سوى خورشيد پرتاب كرده و مي‌گفتند: اى آفتاب ، دندانى بهتر از اين بده.
5ـ زنى كه بچه اش نمى ماند اگر هفت‌بار بر جسد مرد بزرگى قدم مي‌گذاشت، معتقد بودند كه بچه او باقى مي‌ماند.
6ـ بر گردن مار گزيده و عقرب گزيده ، زيور آلات طلائى مى آويختند و معتقد بودند كه اگر مس و قلع همراه خود داشته باشد مي‌ميرد. اگر شخصى مى مرد، به احترام او شترى را به طرز دهشتناكى دركنار قبر او دفن مي‌كردند.[23]
اين امور بيهوده و خرافات ، چون زنجيرى گران دست و پاى زندگى آن‌ها رابسته بود و نمي‌گذاشت ، قدمى به پيش آيند و به سوى نجات و تكامل راه يابند، پيامبر اسلام (ص) با شدت با خرافه‌پرستى مبارزه مي‌‌كرد، و محيط آن ها را از آلودگى هاى فكرى كه بر عقل و انديشه آنها چيره شده بود, پاك مي‌نمود.[24]
گفتار امير مومنان على (ع) درباره وضع جاهليت
اين قسمت را با ذكر سخنانى از اميرمومنان على (ع) به پايان مى بريم :
آن حضرت در يكى از خطبه هاى گرانبهاى خويش چنين مي‌فرمايدند: شما اى گروه عرب! در زمان جاهليت زشت ترين مرام را داشتيد، و در بدترين وضع به سر مى برديد، در ميان زمين هاى سنگلاخ، ميان مارهاى پرزهر ، آب لجن سياه مي‌آشاميديد، غذاى آلوده مى خورديد ، خون يكديگر را مى ريختيد و از خويشان دورى مي‌كرديد، بتها در ميان شما نصب شده بود، غرق در فساد بوديد، كه خداوند توسط پيامبر اسلام(ص) شمارا نجات داد.[25]
در سخنى ديگر مى فرمايدند: خداوند محمد(ص) را هنگامى به پيامبرى برانگيخت كه مردم، گمراه و سرگردان بودند، و در راه فساد و فتنه قدم بر مي‌داشتند، هوى و هوس و كبر و نخوت آن ها را فراگرفته بود، غرق در جهل و نادانى بودند و در ميان پريشانى و گرفتارى غوطه مى خوردند، خداوند پيامبر اسلام (ص) را براى نجات آن ها فرستاد، و او آنها را با كوشش و سعى فراوان، نصيحت كرد و به سوى حكمت و آگاهى راهنمايى نمود.[26]
با توجه به وضع مردم جاهليت و وضع ساير نقاط جهان به عمق سخن پيامبر (ص) پى مي‌بريم كه فرمودند: هيچ پيامبرى در راه ابلاغ، رسالت مانند من آزار نديد.[27]
آغاز پيامبري
همانگونه كه پيشتر گفتيم؛ محمد(ص) براى عبادت و راز و نياز به كوه حرا پناه مي‌برد و با يگانه معبود خويش به مناجات مى پرداخت. چهل سال از عمر شريف محمد(ص) مي‌گذشت . محمد(ص) مطابق معمول براى عبادت به كوه حرا رفته بود كه در روز 27 رجب ، پيك وحى ، جبرئيل امين، بر او نازل شد. و مژده رسالت داد و براى او خواند: بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد، همان كس كه انسان را از خون بسته اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است. همان كسى كه به وسيله قلم تعليم داد. و به انسان آن‌چه را كه نمي‌دانست ، ياد داد.[28]
دريافت اولين پيامهاى وحى پيامبر(ص) را سخت خسته كرده بود. محمد (ص) از كوه به سمت خانه خديجه سرازير شد و فرمود: مرا بپوشانيد و جامه‌اى بر من بيفكنيد تا استراحت كنم.
على (ع) و خديجه اولين كسانى بودند كه نور رسالت را در پيشانى پيامبر (ص) ديدند و به او ايمان آوردند.
آغاز دعوت
توضيح اجمالى در مورد وضعيت نامطلوب مكه و اطراف آن كه همچون لجنزارى از كفر و بت پرستى و خرافات بود، راهى به غير از دعوت مخفيانه پيش روى پيامبر (ص) نگذاشت . پيامبر (ص) در طول سه سال, به طور مخفيانه با افرادى كه احتمال ايمان آوردنشان بيشتر بود، صحبت مي‌كرد. به گفته بعضى از مورخين طى مدت سه سال 40 نفر به پيامبر(ص) ايمان آوردند و مسلمان شدند.
پس از گذشت سه سال از بعثت ، دستور دعوت همگانى و آشكارا، بر پيامبر(ص) نازل شد.
آنچه را مامور هستى آشكارا بيان كن و به مشركان اعتنا نكن . ما تو را از گزند مسخره كنندگان حفظ مى كنيم.[29]
دعوت عمومى پيامبر (ص) به فرمان الهى از خويشاوندان شروع شد: (( خويشان نزديك خود را انذار و دعوت كن ))[30] پيامبر (ص) مقدارى غذا تهيه ديد، سپس چهل نفر از سران بنى هاشم را دعوت نمود. پس از صرف غذا، قبل از اينكه پيامبر(ص) شروع به صحبت كند، ابولهب از جريان دعوت مطلع شد و مجلس را بر هم زد. اين قضيه براى بار دوم نيز تكرار شد. در جلسه سوم پيش از برهم‌خوردن مجلس پيامبر(ص) رو به حاضران نمود و فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب ؛ من از جانب خداوند فرستاده شده ام تا شما را بشارت دهم و (از عذاب الهي) بترسانم . به من ايمان بياوريد و مرا يارى كنيد تا هدايت شويد. هيچ كس مانند من براى خويشاوندان خود چنين ارمغانى نياورده. من خير و سعادت دنياو آخرت را براى شما آورده ام. آيا در ميان شما كسى هست كه با من برادرى كند و از دين من پشتيبانى نمايد تا خليفه و وصى من گردد و در بهشت نيز با من باشد. سكوت بر مجلس حكمفرماشد. ناگهان على بن ابيطالب (ع) كه سيزده سال بيش نداشت، از جاى برخاست و دست يارى به سوى پيامبر (ص) بلند كرد. پيامبر (ص) به او فرمود: بنشين. اين حادثه سه بار تكرار شد و كسى جز على (ع) به پيامبر (ص)پاسخ مثبت نداد.
سپس پيامبر(ص) به على (ع) اشاره نمود و فرمود: اين برادر و وصى و جانشين من بر شماست. سخنان او را گوش دهيد و از او اطاعت كنيد.اين سخنان حاضران را خوش نيامد و غرو لندكنان مجلس را ترك گفتند. ابولهب با حالت تمسخر، ابوطالب را خطاب قرار داد و گفت: ((محمد پسرت على را بزرگ تو قرار داد و دستور داد از او پيروى كني.)) [31] پس از دعوت خويشاوندان ، پيامبر (ص) بر فراز كوه صفا ايستاد و با صداى بلند دعوت همگانى را آغاز نمود. و انى سببى بر شروع آزار و اذيت مشركان بود ؛ايشان به هر شكل كه مى توانستند او را مورد اهانت و اذيت قرار مى دادند، زباله و كثافت برسر پيامبر(ص) مى ريختند، سنگ به سويش پرتاب مى كردند، خار بر سر راهش مى نهادند، ياران با وفايش را شكنجه مي‌كردند؛ ايشان را بر روى ريگهاى سوزان صحرا مي‌خواباندند و تخته سنگهاى بزرگ بر سينه ايشان مى گذاردند؛ زره فولادين بر آنها مي‌پوشاندند و در مقابل آفتاب داغ حجاز قرار مى دادند؛ آنها را در آبهاى كثيف غرق مى كردند و ...
خلاصه كلام اين كه به هر راهى براى بازگشت آنها به بت پرستى و دست برداشتن از حمايت پيامبر (ص)متوسل مي‌شدند.
ياسرها و سميه‌ها در اين راه جان دادند ولى لحظه اى تسليم خواسته مشركان نشدند و تا سر حد جان دست از يارى و حمايت رسول گرامى برنداشتند.
نقشه هاى شيطانى مشركان براى جلوگيرى از گسترش اسلام بى نتيجه نشان مى داد و هر روز شاهد پيشرفت شگفت انگيز اسلام بودند. حصر اقتصادى مسلمانان جديدترين نقشه اى بود كه در جلسه مشركان به تصويب رسيد.
قطع‌نامه اى با اين مضمون: كه هيچ كس حق ارتباط با بنى هاشم را ندارد, به امضا هشتاد نفر از سران شرك رسيد. بني‌هاشم كه غالبا در شعب (دره كنار كوه) زندگى مي‌كردند (شعب معروف به بني‌هاشم بود) از هر سوى مورد محاصره قرار گرفتند. قرار بر اين بود تا زمانى كه پيامبر (ص) دست از آيين خود بكشد، اين حصر اقتصادى ادامه يابد.
ماه محرم سال هفتم بعثت حصر اقتصادى آغاز شد. شدت حصر به اندازه اى رسيده بود كه مسلمانان از شدت گرسنگى برگهاى درختان را مي‌خوردند و سنگهاى بزرگ ، براى جلوگيرى از احساس گرسنگى ، به شكمهايشان مي‌بستند. در اين سالها خديجه (س)و ابوطالب هر چه مال و ثروت داشتند, براى نجات مسلمانان به كار بردند. حمايتهاى بى دريغ ابوطالب و فداكاريهاى او بارها و بارها پيامبر را از توطئه و دسيسه دشمن رهايى بخشيد. نوشتن خدمتهاى بيشمار ابوطالب به پيامبر (ص) از حد اين نوشتار موجز خارج است و و در اينجا به اين شعر از ابوطالب كه بيانگر فداكاريهاى او است ، اكتفا مى كنيم: و ننصره حتى نصرع حوله و نذهل عن ابنائنا و الحلائل و ما از محمد (ص) تا سرحد كشته شدن در محورش يارى مي‌كنيم و در اين را ه از فرزندان و بستگانمان چشم مى پوشيم.[32]
حدود سه سال از محاصره هولناك مسلمانان مي‌گذشت كه پيك وحى خبر أورد : موريانه, در ميان كعبه, قطعنامه را نابود كرده است و فقط اسم خداوند را كه در آن نوشته بودند (باسمك اللهم) باقى گذارده.
پيامبر (ص) خبر اين معجزه الهى را به اطلاع ابوطالب رساند. ابوطالب از اين خبر بسيار خرسند شد و به طرف كعبه، كه قريش در آنجا جمع بودند, روانه شد. نقل اين خبر قريش را تحت تاثير قرار داد. أن ها كه اين اتفاق را باور نداشتند گفتند: اگر اين خبر راست باشد شما را از محاصره آزاد مى كنيم. ابوطالب نيز براى اثبات مدعاى خود گفت: اگر اين خبر دروغ باشد ، محمد(ص) را تسليم شما مى كنم
قطعجنامه را از داخل كعبه بيرون آوردند و در ميان بهت حاضران, جز كلمه (باسمك اللهم) چيزى از قطع نامه نيافتند. عده اى از مشركان با مشاهده اين معجزه ايمان آوردند و بدين وسيله پس از سه سال رنج و زحمت, محاصره اقتصادى شكسته شد و مسلمانان از اين محاصره سخت ، آزاد شدند.[33]

سال اندوه
سال دهم بعثت, سخت ترين و ناگوارترين سال در طول بعثت پيامبر (ص) بود . در اين سال پيامبر (ص) بزرگترين پشتوانه هاى خويش را يكى پس از ديگرى از دست داد. ابوطالب و خديجه كه هيچگاه از حمايت پيامبر (ص) دست نكشيدند به فاصله اى اندك از يكديگر پيامبر(ص) را در ميان انبوه مشركان تنها گذاشتند و به سوى پروردگار شتافتند. ابوطالب عموى باوفاى پيامبر(ص) پدر وصى رسول در روز بيست و ششم رجب سال دهم بعثت از دنيا رفت و پيامبر(ص) در اين مصيبت بزرگ، سخت گريست.
سه روز (و به قولى سى و پنج روز ) پس از اين ضايعه اسفناك ، ديگر يار روزهاى سخت رسالت، حضرت خديجه (س) دار فانى را وداع گفت و پيامبر(ص) پيكر بانوى بزرگ اسلام را در مقبره, جحون در مكه, به خاك سپرد.
پيامبر (ص) پس از اين دو واقعه تلخ ، به شدت غمگين بود و كمتر از خانه بيرون مي‌آمد و آن سال را عام الحزن ناميد.
پس از فوت ابوطالب، مشركان كه پيامبر (ص) را بدون حامى مى ديدند، بر آزار و اذيت خويش افزودند و پيامبر(ص) در انبوه تهاجمات مشركان چاره اى جز صبر كردن نداشت.
يثرب در انتظار پيامبر(ص)
دو قبيله بزرگ اوس و خزرج كه در يثرب سكونت داشتند, ساليان درازى (حدود 120 سال) با يكديگر به جنگ و نزاع مشغول بودند، سر انجام به ستوه آمده و دو نماينده را (از هر قبيله يكي) به نامهاى اسعدبن زراره و زكوان ـ براى آوردن سران مكه به يثرب براى ميانجى گرى ميان دو قبيله ـ به مكه فرستادند. هنگامى كه اين دو از ظهور پيامبر(ص) مطلع شدند, به محضر پيامبر رسيدند و چون حقيقت را در گفته هاى پيامبر (ص) درك كردند به او ايمان آورده و به مدينه بازگشتند. تبليغ و فعاليتهاى اين دو نفر در يثرب و همچنين به دليل نياز شديد مردم يثرب به مصلح و رهبر و تماسهاى مكرر پيامبر (ص) در موسم حج بامردم يثرب، همگى سبب شد تا هيئت دوازده نفرى به رهبرى اسعدبن زراره براى ديدار با پيامبر (ص) از يثرب به سوى مكه, حركت كنند . اين گروه در عقبه[34] با پيامبر(ص) ملاقات كردند و با حضرت پيمان وفادارى بستند, كه به پيمان عقبه اول معروف شد. به هنگام بازگشت از پيامبر(ص) درخواست يك مبلغ كردند، كه به پيشنهاد پيامبر(ص) مصعب بن عمير را همراه خود به يثرب بردند.
روز به روز اسلام در يثرب گسترش مى يافت تا آنجا كه هفتاد نفر براى انجام حج به مكه مسافرت كردند و در عقبه براى بار دوم ، شبانه و مخفيانه با پيامبر(ص) پيمان بستند و اين زمينه اى براى حضور پيامبر(ص) در يثرب و هجرت از مكه پس از سه ماه شد.
هجرت از مكه
يكى از بزرگترين وقايع تاريخ اسلام ، هجرت پيامبر اكرم(ص) از مكه به مدينه است، كه به سبب اهميت و عظمتى كه داشت ، در زمان حكومت خليفه دوم ، بنا به پيشنهاد اميرالمومنين على (ع) به عنوان مبدا تاريخ اسلام برگزيده شد.[35]
اين نقل و انتقال و جابجايي, به منظور گسترش اسلام در ساير مناطق حجاز صورت گرفت. پيامبر (ص) كه در مكه سخت تحت فشار مشركان بودند و از ملاقات مردم با ايشان جلوگيرى مي‌شد, براى انجام رسالت الهى به أزادى بيشترى نياز داشتند و به همين منظور تصميم به هجرت از مكه و اقامت در مدينه را اتخاذ نمودند.
داستان هجرت از اينجا آغاز شد كه :
پيامبر (ص) براى مسلمانان مكه كه تحت فشار شديد مشركان بودند، دستور هجرت به مدينه را صادر نمودند. سران مشركان كه از اين امر احساس خطر مي‌كردند ، (براى اينكه ممكن بود مسلمانان حكومت مستقل در مدينه تشكيل دهند و اين خطر بزرگى براى مشركان به حساب مى آمد) دردارالندوه جمع شدند و مجلس شوراى خود را آغاز كردند. هركدام از ايشان پيشنهادى ارائه كرد كه سرانجام نظر ابو‌جهل به اتفاق آرا تصويب شد.
ابوجهل پيشنهاد كرد : از چهل قبيله هركدام يك جوان شجاع و شمشير زن را به عنوان نماينده انتخاب كنند و همه در يك شب معين خانه پيامبر(ص) را محاصره نمايند و ايشان را در رختخوابش به قتل برسانند. با اين نقشه خون پيامبر در ميان قبائل تقسيم مي‌شد و ديگر بنى هاشم قادر به خون خواهى از آنها نبودند.
شب اول ماه ربيع الاول ( پس از دو ماه محرم و صفر كه جنگ در آن حرام بود) براى اين نقشه انتخاب شد.
شب موعود فرارسيد ، جبرئيل پيامبر(ص) را از نقشه مشركان آگاه نمود و عرضه داشت: از مكه خارج شو و على (ع) را در جاى خو د بخوابان.
پيامبر (ص) موضوع را به اطلاع على (ع) رسانيد. على (ع) با وجود تمام خطرات، امر پيامبر (ص) را به جان و دل پذيرفت و در رختخواب آن حضرت آرميد و روپوش سبز پيامبر (ص) را بر روى خويش كشيد. با اين حربه مشركان متوجه خروج پيامبر(ص) از خانه نمى شدند و پيامبر(ص) فرصت كافى براى خروج از مكه پيدا مى كرد.
مشركان، نيمه شب با شمشيرهاى برهنه بر بالين على (ع) حمله‌ور شدند؛ ولى با كنار زدن پارچه از روى على (ع) متوجه برباد رفتن نقشه هاى خود شدند. در اين هنگام پيامبر (ص) از مكه خارج و در غار ثور (در 7 كيلومترى جنوب مكه) مخفى شده بود.
پيامبر (ص) روز پنجشنبه اول ربيع الاول سال 13 بعثت از مكه خارج و 12 همين ماه به مدينه وارد شدند. [36]
چه كسى جز على (ع) ؟!!
آرى بدرستى چه كسى جز على (ع) حاضر به قبول چنين تقاضايى بود ، كسى كه از جان خود براى رضاى پروردگار بگذرد؛ شخصى كه چهل شمشير برهنه را بر فراز سرش ببيند و لحظه اى خوف در دل راه ندهد. در اين لحظات افتخار آفرين جبرئيل و ميكائيل نزد بستر على (ع) حاضر شدند. جبرئيل به على (ع) گفت : به به ! كيست مثل تو اى پسر ابوطالب ، كه فرشتگان به وجودش مباهات مي‌كنند[37]. آنگاه اين آيه ، در شان على (ع) بر پيامبر(ص) نازل شد:
بعضى از مردم (فداكار و با ايمان ، همچون على (ع) ) به هنگام خفتن در جايگاه پيامبر(ص) جان خود را در مقابل خشنودى خداوند مي‌فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.[38]
حضرت على (ع) سه شبانه روز پس از پيامبر(ص) در مكه ماند و امانتهاى مردم را كه نزد پيامبر(ص) بود، به صاحبانش بازگرداند, سپس در سرزمين قبا به پيامبر (ص) پيوست. [39]
مدينه غرق در شور و شعف
مدينه آماده پذيرايى از آخرين پيامبر خدا بود. مردم گروه گروه براى استقبال به پيشواز آن حضرت مى آمدند و ايشان را به منزل خود دعوت مي‌كردند. پيامبر(ص) دعوت همه را رد نمود و فرمود: سر راه شتر را باز بگذاريد هركجا كه توقف كرد همانجا پياده مي‌شود.
شتر در محله بنى نجار و در كنار خانه مالك بن نجار متوقف شد و پيامبر(ص) به خانه ابو ايوب كه مسلمانى صالح و بسيار فقير بود و با مادرش به تنهايى زندگى مي‌كرد، وارد شد.[40]
رويدادهاى مهم سال اول هجرت
1ـ عبدالله سلام يكى از بزرگترين علماى يهود، پس از مناظره با پيامبر(ص) شكست خورد و مسلمان شد.
2ـ مسجد النبى در اولين سال حضور پيامبر(ص) در مدينه بنا نهاده شد.
3ـ مهاجران در اطراف مسجد براى خود حجره‌هايى ساختند و هر كدام از خانه خود درى به روى مسجد باز كردند. بعدها پيامبر (ص)، به امر خدا، دستور به مسدود كردن اين درها ، به جز در خانه خود و على (ع) دادند.
4ـ نمازهاى پنجگانه كه هر كدام دو ركعت بود، اضافه شد . و به شكل كنونى درآمد.
5ـ سلمان يكى از بزرگترين و وفادارترين ياران پيامبر(ص) در اين سال مسلمان شد.
6ـ ايجاد عقد اخوت ميان مهاجرين و انصار ، و برادرى پيامبر (ص) با على (ع) .
7ـ سه طايفه بزرگ يهود (بنى نضير ، بنى قريظه و بنى قينقاع ) كه در مدينه و اطراف آن اقامت داشتند چاره اى جز پيمان بستن با مسلمانان نديدند.
حكومت اسلامى پيامبر (ص) تشكيل شد . از اين پس مشكلات پيامبر (ص) براى رهبرى و اداره مسلمانان چندين برابر مى شد . دشمنان داخلى و خارجى مشكلات فراوانى را براى مسلمانان بوجود مي‌آوردند و مسلمانان چاره‌اى جز جنگ پيش روى نداشتند. به همين منظور جنگهاى فراوانى طى سالهاى كوتاه پس از هجرت انجام پذيرفت كه مورخان تعداد آن را 27 غزوه ( جنگهايى كه پيامبر(ص) شخصا در آن حضور پيدا مى كرد) و 35 (يا 48 يا 66) سريه (جنگهايى كه پيامبر(ص) در آن حضور نداشتند)[41] نوشته اند. در اين نوشتار مختصر و كوتاه جايى براى ذكر تمامى جنگها نيافتيم و فقط به تعدادى از مهم‌ترين آنها اشاره اجمالى مى كنيم.
رويدادهاى مهم سال دوم هجرت
1ـ تغيير قبله مسلمانان از بيت المقدس به سوى كعبه : نيمه رجب در حالى كه 16 ماه از هجرت مى گذشت ، پيامبر در مسجد بنى سلمه[42] مشغول نماز بود. پس از اتمام نماز ظهر جبرائيل بر پيامبر نازل شد و آيه[43] را براى حضرت خواند. پيامبر (ص) نماز عصر را به سمت كعبه خواند و به همين دليل آن مسجد به ذوقبلتين معروف شد.
2ـ يكى از بزرگترين حادثه هاى تاريخ اسلام كه ازدواج على (ع) با فاطمه(س) دخت گرامى پيامبر(ص) بود، به امر الهى به وقوع پيوست.
3ـ واجب شدن روزه ماه رمضان در اوخر ماه شعبان[44] .
4ـ واجب شدن زكات فطره و قربانى كردن در روز عيد قربان .
5ـ فرمان جهاد با كافران پس از نزول آيه أُذِن لِلَّذِين يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ [45]
غزوات پيامبر (ص)
تعداد جنگهايى را كه پيامبر(ص) در آن حضور داشتند را به ترتيب ذيل مى شماريم:
1ـ ابوا 2ـ بواط 3ـ عشيره 4ـ بدر اولى 5ـ بدر كبرى 6ـ بنى قينقاع 7ـ سويق 8ـ بنى سليم(نجران) 9ـ غطفان 10ـ احد 11ـ حمرالاسد 12ـ بنى نضير 13ـ بدر صغرى 14ـبنى المصطلق 15ـ خندق 16ـ بنى قريظه 17ـ دومة الجندل 18ـ ذات الرقاع 19ـ بنى لحيان 20ـ ذى قرد 21ـ حديبيه 22ـ خيبر 23ـ ذات السلاسل 24ـ فتح مكه 25ـ حنين 26ـ فتح طائف 27ـ تبوك
پيامبر (ص) در 9 غزوه شمشير بدست گرفت و خود وارد كارزار شد كه عبارتند از :
1ـ بدر كبرى 2ـ احد 3ـخندق 4ـ بنى قريظه 5ـ بنى المصطلق 6ـ خيبر 7ـ فتح مكه 8-حنين 9ـ طائف[46]
جنگ بدر
ماه جمادى الاولى سال دوم هجرت, گروهى از قريش به سركردگى كرزبن جابر به نزديكى مدينه آمده و شتران و چهارپايان پيامبر (ص) و مردم را به غارت بردند و به قسمتى از محصولات مدينه آسيب رساندند. از طرفى نيز كفار اموال مهاجرين را (در مكه)مصادره كردند، و قصد آنها از اين حركتها ، تحت فشار گذاردن مسلمانان و محاصره اقتصادى بود.
پيامبر (ص) براى شكستن محاصره، چهل نفر را به فرماندهى حضرت حمزه ـ كه قدرت رزم آورى او در عرب مشهور بود ـ راهى اطراف مدينه نمود.
چند هفته پس از اين ماجرا به پيامبر (ص) خبر رسيد كه كاروان بزرگى به سركردگى ابوسفيان همراه دوهزار شتر كه پنجاه هزار دينار كالا حمل مى كنند به قصد رفتن به مكه، نزديك مدينه مى شود.
مسلمانان با تشكيل ارتش 313 نفرى (كه 77 نفر از مهاجران و بقيه از انصار بودند) كه هفتاد شتر و سه اسب داشتند(در ماه رمضان سال دوم هجرت) به سوى بدر به راه افتادند.
بدر منطقه وسيعى در جنوب غربى مدينه و در راه مكه واقع شده است و چاههاى آب فراوان آن موجب توقف بسيارى از كاروانها بود. از اين روى كه صاحب آبهاى آن منطقه بدر نام داشت، آنجا را بدر ناميدند.
ابوسفيان كه توسط جاسوسان از لشكركشى مسلمانان آگاه شد، پيام‌رسانى به قصد مكه رهسپار كرد، تا مشركان را از اوضاع و احوال كاروان آگاه كند و خود، كاروان را از بيراهه به سمت مكه راهى كرد. لشكر هزار نفرى كفار با تجهيزات كامل نظامى به سمت مدينه روانه شد و با اينكه از سالم رسيدن كاروان به مكه مطلع شده بود باز به راه خود ادامه داد و صبح روز جمعه، هفده رمضان، در سرزمين بدر رو در روى سپاه اسلام، شيپور نبرد را به صدا درآورد.
بنا به رسم ديرينه عرب، نبرد تن به تن آغاز شد. سران كفر با دلاوريهاى حضرت على و حضرت حمزه (عليهماالسلام)، يكى پس از ديگرى چون برگ خزان بر زمين ريختند و به هلاكت رسيدند.
سرانجام پس از سراسرى شدن جنگ، غزوه بدر با پيروزى مسلمانان به پايان رسيد. در اين نبرد 14 نفر از مسلمانان به شهادت رسيدند و در مقابل، هفتاد نفر از كفار كشته و هفتاد نفر ديگر به اسارت مسلمانان درآمدند. پرچمدار رشيد و بازوى تواناى اسلام على بن ابى طالب (ع) به تنهايى 36 نفر از مشركان را به هلاكت رسانيد. بسيارى از سران كفر در اين نبرد كشته شدند كه از آن جمله مى توان به ابوجهل ، وليدبن عقبه ، حنظله بن ابوسفيان، عتبه و شيبه اشاره كرد. [47]
وقايع مهم سال سوم هجرت
1ـ غزوه غطفان و سريه قرده و غزوه نجران و غزوه احد.
2ـ ميلاد با سعادت امام حسن مجتبى (ع) سبط رسول اكرم (ص) در نيمه ماه رمضان.
3ـ ازدواج پيامبر (ص) با حفصه دختر عمر (لعنت الله عليهما) كه باعث گرايش چند قبيله به اسلام شد.
غزوه احد
مشركان مكه كه در جنگ بدر صدمات شديدى از مسلمانان ديده و بسيارى از بزرگانشان را از دست داده بودند, به قصد سركوبى مسلمانان با لشكر پنج هزار نفرى و با كمك گيرى از قبائل مختلف ، در حالى كه شعار انتقام! انتقام! بر لب داشتند ، روز پنجشنبه 5 شوال سال سوم هجرت در دامنه كوه احد[48] مستقر شدند. پيامبر(ص) تا روز جمعه در مدينه باقى ماند و پس از اقامه نماز جمعه، با سپاه هزار نفرى مسلمانان به سمت احد به راه افتاد. عبدالله ابن ابى سلول كه معتقد به ماندن در مدينه بود ، به همراه سيصد نفر از طرفداران خود از ادامه راه خوددارى نمودند و به مدينه بازگشت. پيامبر(ص) با سپاه 700 نفرى خود به سرزمين احد پاى گذاشت و در مقابل كفار قرار گرفت. پشت سر سپاه اسلام دهانه شكاف كوهى بود و پيامبر (ص) براى پيشگيرى از تهاجم دشمنان از اين منطقه 50 تير انداز را به همراه عبدالله بن جبير مامور نگهبانى آنجا نمود. روز هفتم پس از نماز صبح ، به رسم عرب جنگ تن به تن آغاز شد. تعدادى از قدرتمندان لشكر كفر به ميدان آمدند كه جملگى به يد تواناى على (ع) هلاك شدند. پس از آن نبرد همگانى آغاز شد. سپاه اسلام در نبردى سخت ، به علت بى انضباطى و توجه نكردن به اوامر پيامبر (ص) (رهاكردن شكاف پشت سر سپاه اسلام) و مقاومت نكردن و ترس از شايعه كشته شدن پيامبر(ص) كه نشان از ايمان ضعيف عده‌اى بود، شكست خورد.
سپاه اسلام متفرق شد و به جز على (ع) كسى براى محافظت از جان پيامبر (ص) باقى نبود[49]
مشركان از هر سو به سمت پيامبر(ص) هجوم مى آوردند و على (ع) همچون شير خشمگين آنها را به عقب مي‌راند. نقل شده است كه در اين هياهو شمشير حضرت على (ع) شكست و جبرئيل ذوالفقار را به دست حضرت سپرد. اميرمؤمنان على (ع) به صفوف كفر حمله ور شد و يكى پس از ديگرى مشركان را قلع و قمع مي‌كرد . در اين هنگام ندايى در ميدان نبرد به گوش رسيد كه مي‌گفت : لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار[50]
امير سپاه اسلام بدون يار و ياور در دل سپاه كفر همچنان مبارزه مي‌كرد و كفار را از اطراف پيامبر (ص) به عقب مي‌راند. در اين نبرد نابرابر بيش از نود جراحت بر يگانه حامى رسول نقش گرفت و ديگر جاى سالمى در اندام ضرت ديده نمي‌شد در اين هنگام جبرئيل نازل شد و عرض كرد: يا رسول الله! با اين مواسات و جوانمردى است كه على (عليه‌السلام) آشكار مي‌كند حضرت فرمودند: انه منى و انا منه؛ على از من است و من از علي‌ام. جبرئيل گفت: انا منكما.[51]
اين جنگ صدمات زيادى بر پيكره اسلام وارد كرد كه از آن جمله مي‌توان به : شكسته شدن سر و دندان پيامبر(ص) و مجروح شدن صورت حضرت،زخمى شدن حضرت على (ع) وكشته شدن فرمانده سپاه اسلام ، حمزه (ع) عموى پيامبر (ص) و مصعب بن عمير و عبدالله بن جحش و حنظله غسيل الملائك و ... اشاره كرد.
وقايع مهم سال چهارم هجرت
1ـ فاجعه كشته شدن شش نفر از مبلغانى كه به دستور پيامبر (ص) به سمت اعراب عضل و قاره مى رفتند, توسط 100 نفر از مشركان بنى لحيان كه اين حادثه به سريه رحيع معروف شد؛
2 ـ فاجعه كشته شدن سى و نه نفر از چهل مبلغى كه پيامبر(ص) بنا به در خواست ابو برا براى ارشاد و هدايت قبيله بنى عامر فرستاد, توسط گروهى از قبيله بنى سليم به رهبرى عامربن طفيل
3ـ تبعيد قبيله بنى نضير در ماه صفر ، از سرزمين مسلمانان به خاطر توطئه بر قتل پيامبر (ص) كه پيامبر(ص) پس از 15 روز محاصره قلعه بر آنها پيروز شد و اموال يهوديان در ميان مسلمانان تقسيم شد. اين حادثه به نام غزوه بنى نضير معروف شد؛
4ـ تحريم كلى مشروبات مسكر؛
5ـ غزوه ذات الرقاع با سركوبى دوقبيله بنى محارب و بنى شعبه كه باجمع آورى نيرو و اسلحه قصد تسخير مدينه را داشتند، به پايان رسيد؛
6ـ از جمله شاديها و غمهايى كه در اين سال بر امت اسلام وارد شد، مى توان از ولادت سالار شهيدان ،ابا عبدالله الحسين و درگذشت مادر اميرالمومنين ، فاطمه بنت اسد نام برد. همچنين پيامبر (ص) در اين سال با ام سلمه ازدواج كرد.
وقايع مهم سال پنجم هجرت
1ـ ازدواج پيامبر (ص) با زينب دختر مجش (دختر عمه رسول خدا)؛
2ـ جنگ ريسيع : تيره‌اى از قبيله خزاعه به نام بنى المصطلق در ميان راه مكه و مدينه سكونت داشتند كه قصد حمله به مدينه را در سر مى پروراندند. هنگاميكه بريدة بن حصيب اسلمى زمان حمله ايشان را به اطلاع پيامبر (ص) رساند، پيامبر(ص) پرچم مسلمين را به دست على (ع) نهاد. سپاه اسلام در منطقه مريسيع كه آبخور قبيله بود, به استقبال مهاجمين آمد و قبيله بنى المصطلق را سركوب كرد؛
3ـ دستور حجاب طى نزول آياتى از سوره نور[52]؛
4ـ غزوه بنى نضير با سركوبى يهوديان منافق مدينه كه پس از جنگ احد قصد پيمان شكنى و جان پيامبر(ص) را داشتند ، همراه شد؛
5ـ غزوه خندق: ماه شوال سال پنجم هجرت به پيامبر(ص) خبر رسيد كه طوايف مختلف مشركان در مكه با يكديگر متحد شده‌اند و با لشكرى ده هزار نفرى قصد حمله به مدينه را دارند. پيامبر (ص) بلا فاصله جلسه شورايى از اصحاب تشكيل داد و بالاخره پيشنهاد سلمان ـ كه كندن خندق در اطراف شهر بود ـ مورد موافقت قرار گرفت . مسلمانان همگى همت بر كندن خندق گماردند و پيش از رسيدن سپاه كفر به مدينه كار كندن خندق را به پايان رسانيدند.
سپاه عظيم دشمن به رهبرى ابوسفيان به مدينه رسيد و با كمال تعجب با گودالهاى بزرگى روبرو شد كه عبور از آنها ممكن نبود. سپاه بزرگ كفر حدود يك ماه پشت خندق متوقف بود و به جز چند نفري, كس ديگرى نتوانست از خندقى كه مسلمانان با سنگ و تير از آن محافظت مي‌كردند، عبور كند .
از جمله افراد قليلى كه توانستند از خندق عبور كنند عمروبن عبدود نام داشت كه از جنگاوران نيرومند و نامى عرب بود. عمرو آنقدر قدرتمند بود كه هيچ كس جرات مقابله با او را نداشت.
عمرو پس از عبور از خندق رجز خوانى را شروع كرد و با ناسزاهاى خود قصد تحريك مسلمانان را داشت. اميرمؤمنان على (ع) پس از سه بار اجازه خواهى از پيامبر(ص) بالاخره وارد ميدان شد و چون شير بر عمرو حمله‌ور شد و او را از پاى انداخت. پيامبر(ص) در مورد اين نبرد فرمودند: اثر ضربت على در روز خندق بهتر از عبادت ثقلين است [53].
اين مبارزه و شجاعت امير درسها و پندهاى فراوانى دربرداشت كه كتابها در اين باره نوشته شد كه پرداختن به آن از حوصله اين نوشتار فشرده خارج است.
پس از كشته شدن عمرو بن عبدود و نوفل بن عبداله سپاه كفر سراسيمه پا به فرار گذاشت[54] تندبادهاى الهى خيمه گاه كفار را در هم كوبيد و موجب بازگشت خفت‌بار مشركان به مكه شد.[55]
مهم ترين وقايع سال ششم هجرت
1ـ غزوه بنى المصطلق؛
2ـ واجب شدن حج ؛
3ـ سفر مذهبى و سياسى مسلمانان به مكه به قصد حج: پيامبر (ص) در ماه ذى القعده سال ششم هجرى به همراه 1400 تن از مسلمانان براى انجام حج به سمت مكه به راه افتادند. مسلمانان در مسجد شجره احرام بستند و لبيك گويان به سمت مكه رهسپار شدند. كفار كه خبر حركت مسلمانان را شنيده بودند، براى جلوگيرى از اين حركت با گروه پنجاه نفرى در محلى بنام غفان سر راه مسلمانان را گرفتند. مسلمانان در همانجا در زير سايه درختى با پيامبر (ص) تجديد پيمان كردند كه اين پيمان به بيعت رضوان معروف شد.
مشركان پس از اين حادثه پيكى به سمت پيامبر (ص) فرستادند، كه در نهايت منجر به عقد صلحنامه‌اى شد كه به صلح حديبيه شهرت يافت. در اين صلح نامه مسلمانان, هرساله, ايام حج اجازه داشتند سه روز در مكه به عبادت بپردازند. يكى ديگر از مفاد اين صلح نامه ترك جنگ به مدت دو سال بود.
مهم ترين وقايع سال هفتم هجرت
1ـ نامه نگارى به سوى سران كشور و قبيله‌ها براى دعوت ايشان به اسلام و اعلام جهانى اسلام . از آن جمله نامه‌هايى بود كه براى نجاشى (پادشاه حبشه ) و خسروپرويز (پادشاه ايران) فرستاده شد.
2ـ فتح خيبر خيبر, نام سرزمين حاصلخيزى بود كه در 32 فرسخى شمال مدينه قرار داشت. در اين سرزمين هفت قلعه وجود داشت كه متعلق به بيست هزار يهودى سكنه آنها بود. خيبر دژ مستحكمى براى دشمنان اسلام بود كه از آنجا مشركان را عليه مسلمانان مي‌شوراندند و كمكهاى زياد به مشركان در جنگهاى عليه مسلمانان مي‌كردند.
پيامبر(ص) براى نابودى يهوديان با سپاه 1600 نفرى به سمت خيبر به راه افتاد. يهوديان براى دفاع به قلعه هاى خود پناه بردند و مسلمانان پشت درهاى بسته خيبر به طرح نقشه‌هاى نظامى مشغول شدند. پيامبر (ص) و سپاه اسلام 25 روز قلعه‌هاى يهود را محاصره كردند. در اين مدت محاصره هر روز يكى از فرماندهان اسلام پرچم را به دست مي‌گرفت و به سمت خيبر يورش مى برد ولى نااميد ودست خالى برمي‌گشت . (از آن جمله مي‌توان به ابابكر و عمر اشاره كرد.) بالاخره پيامبر (ص) اعلام كرد: فردا پرچم را به دست كسى مي‌سپارم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر هم او را دوست دارند. او بر نمي‌گردد مگر با فتح و پيروزي.
مسلمانان به فرماندهى على (ع) قلعه هاى خيبر را يكى پس از ديگرى فتح كردند و مرحب؛ يكى از دلاوران يهود, به دست على (ع) كشته شد. معروفترين حادثه اين جنگ از جاى در آمدن در بزرگ خيبر, توسط على (ع) است.[56]
3ـ بازگشت مهاجران از حبشه پس از گذشت 15 سال:
4ـ انجام عمره القضا: مسلمانان پس از بازگشت از خيبر د رماه ذى القعده به دستور پيامبر براى انجام قضاى حجى كه در زمان صلح حديبيه انجام ندادند، راهى مكه شدند.
وقايع مهم سال هشتم هجرت
1ـ جنگ موته : پيامبر (ص) حارث بن عمير ازدى را به همراه نامه‌اى به سوى حاكم بصره راهى نمود . در راه و در منطقه موته، حارث توسط يكى از بزرگان درگاه قيصر به نام شرحبيل بن عمرو غسانى به شهادت رسيد. پيامبر (ص) با شنيدن خبر قتل حارث, سپاه اسلام را كه متشكل از سه هزار نفر بود, به سمت سرزمين جرف, هدايت نمود. پيامبر (ص) دستور دادند تا جائيكه حارث كشته شده است پيشروى كننند و كافران را به اسلام دعوت كنند و اگر سرباز زدند با آن ها ستيز كنند. خبر نزديك شدن مسلمانان به موته به شرحبيل رسيد. شرحبيل براى مبارزه با مسلمانان تقاضاى لشكر يكصد هزار نفرى از قيصر روم كرد. مسلمانان كه خواهان شهادت بودند, در مقابل آنها صف كشيدند، كه اين نبرد با شهادت جعفر طيار ـ برادر اميرالمومنين ـ و زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه همراه بود.
2ـ فتح مكه : فتح مكه كه يكى از بزرگترين پيروزيهاى مسلمانان در طول تاريخ است در سال هشتم هجرت به وقوع پيوست. قريش پيمان حديبيه را زير پاى گذاشت و شبانه به قبيله خزاعه كه هم پيمان مسلمانان بودند، حمله ور شده عده اى از آنان را با وضع فجيعى و در خواب به قتل رسانيد عده اى را نيز اسير نمودند. پيامبر (ص) با شنيدن اين خبر, سپاه ده هزار نفرى را آماده حمله به مكه ساخت. لشكر عظيم مسلمانان, رعب و وحشت در دل كفار انداخت. ابوسفيان به عنوان نماينده از طرف مردم مكه, به اردوگاه مسلمانان آمد و با ديدن سپاه عظيم اسلام به مكه بازگشت و آنچه ديده بود براى مردم تعريف كرد و گفت: محمد (ص) قول داده است كه هركس به مسجد و كعبه بيايد و اسلحه اش را بر زمين بگذارد در امان است. اين پيام، مردم را كه پيامبر (ص) را به صداقت و راستگويى مي‌شناختند, اميدوار كرد. به اين ترتيب مكه بدون مقاومت مشركان تسليم شد. تنها گروهى از مشركان به سركردگى خالد بن وليد به مبارزه با مسلمانان پرداخت كه با كشته شدن 28 تن از مشركان, به پايان انجاميد. پيامبر (ص) پس از طواف و سخنرانى براى مسلمين, به كمك على (ع) كعبه را از وجود بتها پاك كرد, تمام بتها و بتكده‌هاى مكه را نابود ساخت و با اعلام عفو عمومي, حدود دو هزار نفر از مشركان ايمان آوردند[57]
3ـ غزوه حنين: دو قبيله هوازن و ثقيف كه مردمى جنگاور بودند, براى جنگ با مسلمانان هم پيمان شدند . مالك بن عوف نصري, رئيس قبيله هوازن به تجهيز سپاه پرداخت و با سى هزار مرد جنگى در سرزمين حنين اقامت كرد.پيامبر (ص) با شنيدن اين خبر, سپاه دوازده هزار نفرى مسلمانان (دو هزار نفر از مكه و ده هزار نفر از مسلمانان قبل از فتح مكه) را روانه حنين كرد. مشركان با يورش ناگهانى صفوف مسلمين را در هم شكستند. قبيله بنى سليم كارزار را رها ساخته و پا به فرار گذاشتند و به دنبال ايشان مشركين قريش كه تازه مسلمان بودند از صحنه‌ى كارزار گريختند. در اين نبرد سخت اصحاب جملگى جنگ را رها ساخته و فرار كردند و فقط ده نفر اطراف پيامبر باقى ماند. حضرت على (ع) به تنهايى چهل نفر از شجاعان سپاه كفر را به درك رسانيد و از آن جمله مردي, از هوازن بود كه ابو‌جرول نام داشت. او پرچم سياهى در دست بر شتر سرخى سوار بود. ابوجرول پيش قراول مشركان بود و سپاه كفر پشت سر او حركت مي‌كردند. حضرت على (ع) او را با ضربتى از روى شتر سرنگون ساخت وبه قتل رسانيد. با كشته شدن پرچمدار كفر ترس بر كفار غالب شد و پا به فرار گذاردند. مسلمانان با ديدن اوضاع به تعقيب آنها پرداختند و به اين ترتيب جنگ به سود مسلمانان خاتمه يافت و مشركان جملگى متوارى شدند و به اطراف پناه بردند.
وقايع مهم سال نهم هجرت
1ـ عدى پسر حاتم ، رئيس قبيله طمي, مسلمان شد. او بعدها از سرداران شجاع اسلام شد؛
2ـ ورود هيئت نمايندگى مسيحيان نجران به مدينه و سرگذشت مباهله و تسليم شدن آنها براى قبول شرايط صلح نامه؛
داستان مباهله و نصاراى نجران:
عده‌اى از اشراف نصاراى نجران به سركردگى عاقب, خدمت رسول گرامى اسلام (ص) رسيدند. نصارى پس از مناظره و سوالاتى كه از پيامبر(ص) پرسيدند ، به لجاجت و تعصب خود ادامه دادند در اين هنگام آيه 61 سوره آل عمران بر پيامبر نازل شد:
هرگاه پس از علم و دانشى كه به تو رسيده كسانى با تو به ستيزه برخيزند، بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم و شما هم فرزندان خود را ، مازنان خويش را دعوت نماييم شما هم زنان خود را ، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله مى كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم. [58]
پس از نزول آيه, قرار بر مباهله گذارده شد. ابوحارثه كه عالم و پيشواى ايشان بود گفت : اگر محمد (ص) با فرزندان و اهل بيت خود بيايد, از مباهله با او بترسيد و اگر با اصحاب خويش آمد از مباهله با او پروايى نداشته باشيد. روز مباهله فرا رسيد. اميرمومنان (ع) پيش روى پيامبر(ص) و حضرت زهرا (س) پشت سر پيامبر (ص) و حسنين در اطراف ايشان, براى مباهله از مدينه خارج شدند. نصارى كه همراهى اهل بيت پيامبر (ص) را ديدند, خدمت حضرت محمد (ص) عرض كردند: اى محمد از مباهله با ما درگذر و بر هر آنچه كه ما قدرت انجام آنرا داشته باشيم مصالحه كن. پيامبر براى ايشان شروطى گذارد كه عبارتند از : ايشان ملزم هستند كه سالانه دو هزار صله (قيمت هر صله چهل درهم است) بدهند و اگر جنگى براى مسلمانان رخ دهد، به عنوان قرض ، سى زره و سى نيزه و سى اسب به مسلمانان بدهند.
4ـ حضرت على (ع) در روز دهم ذى الحجه به دستور پيامبر (ص) قطعنامه‌اى را بر فراز جمره عقبه به مردم ابلاغ نمود. مفاد قطعنامه عبارتند از :
ـ لغو شدن پيمان مشركان ؛
ـ عدم شركت ايشان در مراسم حج سال آتيه؛
ـ ممنوع بودن طواف افراد عريان و برهنه كه تا آن زمان در ميان مشركان رواج داشت؛
ـ ممنوع بودن ورود مشركان به مسجدالحرام ؛
5ـ غزوه تبوك : تبوك نام سرزمينى است ميان حجر و شام كه غزوه تبوك كه از آخرين غزوات رسول اكرم(ص) است, در آنجا اتفاق افتادو اين غزوه را فاضحه نيز ناميدند. به خاطر اين كه بسيارى از منافقين در اين غزوه مشخص و مفتضح شدند.
كاروانى كه از سمت شام به مدينه آمد، حامل پيغام لشكركشى پادشاه روم به جانب مدينه بود. پيامبر(ص) به همين منظور فرمان جهاد را صادر نمودند. حركت سپاه اسلام در تابستان و فصل گرما صورت گرفت كه به همين دليل عده‌اى از منافقان, از همراهى سپاه خوددارى نمودند. سپاه اسلام با سختى و مشقت فراوان به سرزمين تبوك رسيد. هنگامى كه پيامبر(ص) متوجه شد كه خبر رسيده دروغ بوده و اصلاً روم لشكرى براى حمله به مدينه نفرستاده ، بزرگان اصحاب را جمع نمود و درباره حمله به روم از آنها نظرخواهى كرد و بنا به نظر جمع، سپاه اسلام به سوى مدينه بازگشت.
وقايع مهم سال دهم هجرت
1ـگرايش تمامى حجاز به اسلام؛
2ـ حجة الوداع : سال دهم هجرت, پيامبر(ص) از جانب خداوند مامور به شركت در سفر حج شد و تمامى احكام و اهداف حج را به مردم ابلاغ كند. با اعلام آخرين حج پيامبر(ص) مردم از اطراف و اكناف جمع شدند و عده انبوهى براى حجة الوداع آماده شد. حضرت على (ع) نيز كه به يمن سفر كرده بود به همراه جزيه‌اى كه از اهل نجران گرفته بود, به پيامبر ملحق شد . جمعيت يكصدهزار نفرى مسلمانان, آخرين حج را به همراه پيامبر(ص) انجام دادند. پيامبر(ص) خطبه‌ها و سخنرانيهاى متعددى براى مردم خواند ودستورهاى مهم اسلامى را براى مسلمانان بيان نمود.
سپس به سوى آسمان اشاره نمود و فرمود: خدايا شاهد باش كه من پيامهاى تو را به مردم ابلاغ نمودم.[59]
ماجراى غدير خم
پس از مراسم حج, مسلمانان آماده حركت به سوى شهرهاى خود شدند و پيامبر(ص) با كاروانى رهسپار مدينه شد. كاروان پيامبر(ص) به منطقه غدير خم (پنج كيلومترى جحفه) وارد شد. در اين هنگام وحى الهى بر پيامبر نازل گرديد:
اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت نازل شده است به طور كامل به مردم برسان و اگر چنين نكنى رسالت را انجام نداده اى و خداوند تو را (از خطرات احتمالى مردم) حفظ مي‌كند[60]. پيامبر (ص) دستور توقف كاروان‌ها را صادر نمود و پيكهايى را به سمت كاروانهايى كه جلوتر رفته بودند، فرستاد و آنها را به غدير خم بازگردانيد. پيامبر(ص) آنقدر در آن مكان توقف كرد تا تمامى كاروانها به غدير خم رسيدند. جمعيت انبوه مسلمانان منتظر بيانات پيامبر(ص) بود تا امر مهمى را كه پيامبر(ص) در آن بيابان سوزان، اين چنين به آن تاكيد دارد، بشنود. بالاخره روز پنجشنبه 18 ذى الحجه منبر بزرگى از جهاز شترها ساخته شد.
پيامبر (ص) پس از ايراد خطبه غدير بر فراز منبر ،دست اميرمؤمنان را به عنوان جانشين بالا برد و فرمود: هركس كه من مولا و رهبر او هستم ، على مولا ورهبر اوست.[61] پس از بيان خطبه غدير آيه 3 سوره مائده بر پيامبر (ص) نازل شد : امروز آئين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و خشنود گشتم كه اسلام دين شما باشد.
وقايع مهم سال يازدهم هجرت
1ـ تجهيز سپاه براى جلوگيرى از پيشروى سپاه روم به فرماندهى اسامة بن زيد؛
2ـ رحلت پيامبر اكرم (ص)؛ پيامبر (ص) در بستر بيمارى گرفتار آمد و روزهاى آخر حيات خويش را سپرى مي‌كرد. اهميت موضوع جانشينى پيامبر(ص) و كارشكنيهاى اصحاب در اين مورد, پيامبر(ص) را بر آن داشت كه فرصت جمع شدن صحابه براى عيادت را, مغتنم شمرد. پيامبر (ص) در حضور بزرگان صحابه فرمود: قلم و دواتى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد.
عمر كه قصد پيامبر(ص) را از نوشتن وصيت مي‌دانست, گفت : بيمارى بر رسول خدا غلبه كرده است از اين رو هذيان مى گويد. قرآن ما را كفايت مى كند و...
عمر با عزم جزم مانع نوشتن آخرين وصيت پيامبر(ص) شد.[62]
سرانجام در روز 28 صفر سال يازدهم هجرت كتاب قطور پيامبرى به پايان رسيد و براى هميشه بسته شد. پيامبر (ص) در سن 63 سالگى چشم بر جهان فروبست و به سوى حق تعالى شتافت.
بنا به وصيت پيامبر(ص) على (ع) بدن پاك و مطهرش را غسل داد و كفن نمود و بر آن نماز خواند و آنرا در خانه مسكونى پيامبر(ص) به خاك سپرد. در اين هنگام منافقان صحابه مسلمانانى كه در حقيقت هيچگاه مسلمان نشدند، بيكار ننشستند و توطئه هاى شوم آنها آغاز شد.

________________________________________
[1]ـ اقتباس از سيره ابن هشام: ج 1، ص 1.
[2]ـ الغدير: ج 7، ص 387.
[3]ـ در كتاى ذخائر العقبى بنابه قولهاى مختلف تعداد ايشان نه ، ده و يازده نفر نيز ذكر شده اتس كه با كم شدن قيداق و حجل و اضافه شدن عبدالكعبه اين تعداد تغيير مي‌كند.(ذخائر العقبي: ص 172)
[4]ـ تاريخ يعقوبي: ج 2، ص 5.
[5]ـ منتهى الامال : ج 1، ص 10.
[6]ـ بحارالانوار: ج 56، ص 359.
[7]ـ منتهى آمال: ص 25-26.
[8]ـ آل عمران:144، احزاب :40، محمد: 2، فتح: 29.
[9]ـ صف :6.
[10]ـ الميزان ج 19، ص 295.
[11]ـ بحار:ج 15، 392.
[12]ـ الغدير، ج 7، ص 342، بحار، ج 15 ص 409
[13]ـ سيره ابن هشام ج 1، ص 189.
[14]ـ بحار: 16،ص 12.
ـ نهج البلاغه ، خطبه 190.[15]
ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 13، ص 208 ـ بحار، ج 17، ص 309.[16]
ـ بحار، ج 17، ص 309.[17]
[18]ـ نهج البلاغه: خطبه 89.
[19]ـ ربيع الابرار زمخشرى طبق نقل از ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 395.
[20]ـ نحل: 58.
[21]ـ تمدن اسلام و عرب گوستاو لبون، ترجمه سيدهاشم حسينى ص 503
ـ چنانكه در آيه 35 ، سوره انفال ، به اين مطلب اشاده شده است.[22]
ـ اقتباس از فروغ ابديت، ج 1، ص 35 تا 41.[23]
[24]ـ اقتباس از سيره چهارده معصوم، اشتهاردي: ص 39به بعد.
ـ نهج البلاغه، خطبه 26.[25]
ـ نهج البلاغه: خطبه 94.[26]
ـ بحارالانوار، ج 39. ص 56.[27]
[28]ـ قلم: آيات 1 تا 5.
[29]ـ حجرات :آيات 94 و 95.
[30]ـ شعرا: 214.
ـ تاريخ طبرى : ج 2، ص 217، كامل ابن اثير: ج 2، ص 24، بحارالانوار: ج 1، ص 191[31]
ـ بحارالانوار،ج 18،ص 180.[32]
[33]ـ سيره ابن هشام: ج 1، ص 35-37 ـ بحارالانوار: ج 19، ص 18-19 ـ الغذير: ج 7، ص 364.
ـ تنگه اى ميان دو كوه كه بين مكه ومنى واقع شده است.[34]
ـ تاريخ طبري، ج 2،ص 112.[35]
ـ كامل ابن اثير: ج 2، ص 103 ـ ناسخ التواريخ هجرت: ج 1، ص 14 ـ بحارالانوار: ج 19، ص 39. [36]
[37]ـ تاريخ يعقوبي: ج 2، ص 39.
ـ سوره‌ى بقره: 207.[38]
ـ بحارالانوار: ج 19، ص 39.[39]
[40]ـ اقتباسى از بحارالانوار: ج 19، ص 109.
[41]ـ اقتباس از كمل البصر: ص 79 به بعد.
[42]ـ اين مسجد در يك كيلومترى شمال غربى مسجد احزاب است، كه اين مسجد كوچك داراى دو محراب برابر هم است ـ شمالى و جنوبى ـ
[43]ـ سوره بقره: آيه 144.
[44]ـ آيه هاى 179 و 181 سوره بقره در مورد كيفيت روزه نازل گرديد
[45]ـ سوره حج :39.
[46]ـ شرح اين غزوات در كتابهاى كحل البصر، ناسخ التواريخ و سيره ابن هشام به تفصيل آمده است.
[47]ـ اقتباس از تاريخ طبري، ج 2، ص 27 به بعد ـ ارشاد مفيد ص 32.
[48]ـ احد كوه بزرگى كه در يك فرسخى مدينه قرار داشت
[49]ـ تاريخ يعقوبي: ج 2، ص 35.
[50]ـ تفسير صافى : ص 106.
[51]ـ الكافي: ج 8، ص 110 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: ج 7، ص 219.
[52]ـ سوره نور: 31.
[53]ـ بحارالانوار: ج 29، ص 11.
[54]ـ كحل البصره: 105.
[55]ـ احزاب: 9.
[56]ـ تاريخ طبري: ج 3، ص 93.
[57]ـ شرح در كامل ابن اثير: ج 2، ص 239 به بعد ـ بحار الانوار: ج 21، ص 121 به بعد
1ـ زمخشرى و فخر رازى و بيضاوى و بسيارى از علماى اهل سنت با استناد به آيه مباهله گواهى دادند كه على (ع) و فاطمه (س) و فرزندان او ، بعد از پيامبر(ص) از تمام اهل زمين بهترند و اينكه حسنين(ع) فرزندان پيغمبر( به استناد ابنائنا) و على (ع) ، ازسايرانبيا و اصحاب اشرف است(به استناد انفسنا)
[59]ـ بحارالانوار: ج 21،ص 405
[60]ـ سوره‌ مائده: 67.
[61]ـ الغدير: ج 1، ص 31-36 ـ بحارالانوار: ج 21، ص 386.
[62]ـ صحيح بخاري: ج 4 ص 7.


نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد



با عضویت در کانال تلگرام سایت جهانی کربلا از آخرین مطالب باخبر شوید .عضویت در کانال تلگرام